

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۲۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۶
مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه
خوش آن باشد که میراند به سوی اصل شیرینی
در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه
همیکوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی
شدم همخوی آن غمزه که آن غمزهست غمازه
دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی
ولی بشتاب لنگانه که میبندند دروازه
بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به زیبایی و لطافت خود اشاره میکند و میگوید که در تلاش است تا با شکرنوشی به آرامش دست یابد، اما همچنان از غم و شوری در دلش رنج میبرد. او میفهمد که در دنیای مادی تنها نقشها و آواها وجود دارند و حقیقت اصلی به سمت دیگر است. در دعوت به جمعآوری و نزدیک شدن به حقیقتی والاتر تاکید میشود و بر این نکته پافشاری میشود که جسم و حسای مادی تنها زائدههایی هستند و نور حقیقی، یعنی خدا، تنها در یک اتصال واقعی قابل درک است. شاعر به لزوم گذر از محدودیتهای جسمی و احساسات اشاره میکند تا به روشنایی و حقیقت برسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
