

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۹
آن یار غریب من آمد به سوی خانه
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
یاران وفا را بین اخوان صفا را بین
در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه
ای چشم چمن میبین وی گوش سخن میچین
بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه
امروز می باقی بیصرفه ده ای ساقی
از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه
پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود
خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به استقبال یار خود میآید و با شوق از ظهور او صحبت میکند. او یار را به رقص و خوشی دعوت میکند و میخواهد می را با صرفهای هر چند اندک بنوشد. شاعر احساس میکند که در جستجوی عشق حقیقی است و نمیتواند به کملطفی دیگران قانع شود. با توصیف دانهای که در خاک است، به فصل بهار و سرسبزی آن اشاره میکند و از آمیختگی شادی و عشق در این فضا سخن میگوید. در پایان، شاعر درباره شگفتیهای وجود و حالتی که در آن درختی سبز و بلبلانی خوشصدا وجود دارد، تفکر میکند و به زندگی و عشق مینگرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
