

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳
کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را
بروبد از دل ما فکر دی و فردا را
چنو درخت کم افتد پناه مرغان را
چنو امیر بباید سپاه سودا را
روان شود ز ره سینه صد هزار پری
چو بر قنینه بخواند فسون احیا را
کجاست شیر شکاری و حملههای خوشش
که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را
ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را
ز آدمست در و نسل و بچه حوا را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی ساقی جان و نیروی حیات میپردازد و از او میخواهد که در دل انسانها شادابی و سرزندگی به وجود آورد. او با اشاره به محدودیتهای دنیا، بر ضرورت رهایی از فکر دی و فردا تأکید میکند و به توصیف حالاتی میپردازد که در آن انسانها از حقیقت زندگی غافلند. شاعر در پی یافتن آن منبعی است که شگفتیها و زیباییهای عالم را نمایان کند و تحول روحی را میسر سازد. در نهایت، او به اهمیت بیداری چشم و جان انسانها اشاره میکند تا واقعیتهای عمیقتر هستی را درک کنند و از خطاهای خود بپرهیزند. این شعر، دعوتی است به رهایی از عوالم دنیایی و تلاش برای رسیدن به بینش والاتر.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
