

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۳۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۰
آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده
روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد
جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به
تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت
پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه
من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم
آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه
از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم
ما را تو تعاهد کن سالار توی در ده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ عشق عمیق و واقعی است که به شدت انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و او را به درد و رنج میاندازد. شاعر از خدا میخواهد که به او رحم کند و عشق را تسهیل بخشد. او به حالت بیخودی و بیهویتی خود اشاره میکند و دوست دارد که در کنار معشوقش، از تمام اندیشهها و دغدغهها آزاد باشد. در نهایت، شاعر به ابراز نیاز به عشق و مشروب روحبخش میپردازد و از معشوق میخواهد تا این نعمتها را در اختیارش قرار دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
