

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳
جان آمده در جهان ساده
وز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان را
آن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود را
در خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنانک شکر
وز خویش بجوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جان
جان چشم به خویش درنهاده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ سفر جان به دنیای ساده و خالص است، جایی که جان از قید بدن رها میشود و قدرت آن را مییابد. در این مسیر، جان همچون سیلی از بحر به سمت خویشتن میشتابد و چشمها را گشوده میبیند. شاعر به بحث دربارهٔ واحدی بودن جان و خویشتن پرداخته و بر این نکته تأکید میکند که با وجود این جدایی، هر چیزی به نوعی از یکدیگر سرچشمه میگیرد. در پایان، جان به سفرش به شهر تبریز اشاره میکند، جایی که او همچون شتری رها و بدن همچون قلادهای برایش است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
