

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷
ای خداوند! یکی یارِ جفاکارش ده
دلبری عشوهدهِ سرکشِ خونخوارش ده
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده
ببَرَش سوی بیابان و کُن او را تشنه
یک سَقایی حَجَری سینه، سبکسارش ده
گُمرَهش کن که رَهِ راست نداند سویِ شهر
پس قَلاوز کَژِ بیهُده رفتارش ده
عالم از سرکشی آن مَه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دَوّارش ده
