

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۹
بده آن باده جانی، که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گُلیم
روح مطلق شده و تابش جانیم همه
همه دربند هوایند و هوا بنده ماست
که برون رفته از این دور زمانیم همه
همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار
همه دکان بفروشیم که کانیم همه
تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد
که به صورت مثل کون و مکانیم همه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ حماسه عشق و تحول روحانی انسانهاست. شاعران در حال طلب بادهٔ جانیاند که آنها را از قید و بندهای مادی رها کند و به صفای درونی برساند. آنان خود را در مقامهایی مانند گل و سوسن میدانند و به عشق و استغراق در دل یار اشاره دارند. همچنین به فرار از تاریکی و زوال و رفتن به سمت نور و زندگی تازه اشاره میکنند، جایی که عشق شمس تبریز، منبع الهام و تحول آنهاست. در نهایت، سخن از شجاعت در پیکار عاشقانه و رهایی از قید و بندهای زندگی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
