

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۹
بده آن باده جانی، که چنانیم همه
که می از جام و سر از پای ندانیم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گُلیم
روح مطلق شده و تابش جانیم همه
همه دربند هوایند و هوا بنده ماست
که برون رفته از این دور زمانیم همه
همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار
همه دکان بفروشیم که کانیم همه
تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد
که به صورت مثل کون و مکانیم همه
زعفران رخ ما از حذر چشم بد است
ما حریف چمن و لاله ستانیم همه
