

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۳۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به حال و هوای مستی و شوق بیداری اشاره دارد. شاعر از دوستان و جانان خود میخواهد که بیدار شوند و لحظه را غنیمت بشمارند، زیرا وقت خوشحالی و نوشیدن است. او به اهمیت ارتباط با معشوق و رازهای عشق میپردازد و بیان میکند که حتی در بیخبری، عشق به زندگی و خوشیهای آن ادامه دارد. شاعر همچنین به تمایز میان آگاهی و بیخبری اشاره کرده و به تجربیات روحانی عمیقتری که در حالی که در بیرون ظاهری معصوم دارند، تأکید میکند. در پایان، به رغم سردرگمی و نادانی برخی، دلیل وجود آگاهی و نور عشق را تبیین میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
