

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳
عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
بمال چشم دلا بهترک از این بنگر
مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
دو کف به سوی دعا سوی بحر میرانی
نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته
خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود
که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش
از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و ارتباط عمیق دل با معشوق میپردازد. او تأمل میکند که چگونه دل به عشق بت دل باخته و آن بت نیز در نزد او نشسته است. شاعر از دل میخواهد که به زیباییها نگریسته و از عوامل حواسپرتی دور بماند. او به دعا و طلب معشوق اشاره میکند و بر این باور است که در این جستجو باید از مادیات گریخت و به عالم معنا گرایش داشت. در نهایت، شاعر مخاطب را به شهر عدم و رهایی از قید و بندهای دنیوی دعوت میکند و یادآور میشود که در این عالم، آزادی و شادابی واقعی در انتظار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
