

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۵
تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
بدیده گریه ما را بدین بخندیده
بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست
بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده
ز درد و حسرت تو جان لالهها سیه است
گل از جمال رخ توست جامه بدریده
ز خلق عالم جانهای پاک بگزیدند
و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده
بدانک عشق نبات و درخت او خشک است
به گرد گرد درخت من است پیچیده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساساتی عمیق و دردناک صحبت میکند که ناشی از دوری و فراق معشوق است. او برخلاف احساسات خود، سعی دارد به خنده و شادی بیندیشد، چرا که این حالت خوشایند است. از زیباییهای معشوق میگوید و عشق را همچون درختی توصیف میکند که اگر خشک شود، به بلندی و زیبایی میرسد. شاعر به کشمکشهای درونیش اشاره میکند و به کمک و نوازش معشوق، شمس تبریزی، نیاز دارد تا از این درد و رنج رهایی یابد. او دل خویش را به عنوان قمارخانهای پر از احساسات و شکستهای عاشقانه توصیف میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
