

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴
چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور میرسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی
که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق میتنم مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوسها گذشتیی به جنون بسته گشتیی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع عشق و دلبستگی عمیق میپردازد و از حالت جنونآور عاشقی سخن میگوید. او از محبوب میخواهد که اگر عاشق است، باید تمامی دنیای مادی و وابستگیها را رها کند و به عشق خالص توجه کند. شاعر به تجربهی شخصی خود از عشق اشاره میکند و میگوید که در این حالت دو چشمش همیشه به خاطر یاد محبوب پر از نور است. او به آرامش درون و جدا شدن از خود اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که محبت واقعی نیاز به گذشتن از هوسها و خلوتی عاطفی دارد. در نهایت، شاعر از جستجوی معانی عمیقتر عشق و جنون حقیقی صحبت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
