

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۷
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
این عقل ما آدم بدی این نفس ما حَوّاستی
ور آدم از ایوان دل درنامدی در آب و گل
تدریس با تقدیس او بالاتر از اسماستی
ور لانسلم گوی ظن اسلمت گفتی چون خلیل
نفس چو سایه سرنگون خورشید سربالاستی
ور هستی تن لا شدی این نفس سربالا شدی
بعد از تمامی لا شدن در وحدت الاستی
گر ضعف و سستی نیستی در دیده خفاش تن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر مولانا به بررسی وضعیت انسان و نسبت عقل و جان میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که برای رسیدن به درک صحیح از وجود و وحدت، باید از قید و بندهای نفسانی رها شد. مولانا تصریح میکند که تمام موجودات، حتی نیک و بد، در نظر خداوند یکسان هستند و این انسان است که در درک خود از خیر و شر دچار مشکلاتی است. او به اهمیت عقل و شهود باطنی در شناخت حقیقت اشاره کرده و به پیوند بین این مفاهیم و وجود شمس تبریزی بهعنوان منبع نور و یقین، تأکید میکند. شاعر از خواننده میخواهد که برای کشف واقعیات، به سکوت و تفکر پردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
