

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۸
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
همچو دعای صالحان دی سوی اوج میشدی
باز چو نور اختران سوی حضیض میپری
کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو
سیل تو میکشد مرا تا به کجام میبری
از رحموت گشتهای در رهبوت رفتهای
تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری
گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر
چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با دلی پر از عشق و دلتنگی به توصیف حال درونی خود میپردازد. او از نوسانات روحی و تغییرات احساساتش میگوید و به تضادهای میان شادی و غم اشاره میکند. در عین حال، به دوستی خود با شمس دین تبریزی اشاره دارد و این ارتباط را به عنوان منبع نور و امیدش معرفی میکند. او به عشق، زیبایی و سختیهای آن اشاره میکند و میگوید که در این مسیر سعی در شاد کردن خود دارد، اما در عین حال با غم و ناامیدی نیز درگیر است. غزل در نهایت به روشنایی و درک عمیق تری از عشق و ارتباط با محبوب میانجامد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
