

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۴۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸۹
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری
ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند
در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری
آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد
ای صنما به جان تو کاینه در بننگری
دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او
غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری
دولت سنگ پارهای گرچه بیافت چارهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق پراهمیتی اشاره میکند که او را به سمت معشوق خود جلب کرده است. او تأکید میکند که بوسه و مهر معشوق بر هر چیزی ارجح است و نباید به خود میبالید، زیرا عشق به او تمامی دل و جان را تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر تصور میکند که معشوق آینهای است که زیباییاش را در دلهای دیگر نشان میدهد و از درخت عشق به عنوان نیروی قوی یاد میکند. همچنین، او در تعقیب عشق و جمال قاعدههای عرفانی را به کار میگیرد و به دنبال “شاه شمس دین” در تبریز میدود، جایی که عشق او را به جمعی از یارانش میکشاند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
