

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۴
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی
چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره
دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم
برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی
به نور مه بدید اشتر میان راه استاده
ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به داستانی از گم شدن شتری میپردازد که مالک آن، در بیابانی به جستجویش میپردازد و به شدت دلتنگ و پریشان میشود. در حالی که شب به تاریکی میگراید، مالک از خواب بیدار میشود و با نور ماه، شتر را در کنار جاده میبیند که سبب شادی و اشک او میگردد. او در مییابد که خداوند به انسان نور و هدایت عطا کرده است تا خود را پیدا کند و به حقیقت درونیاش آگاه شود، اما بسیاری از انسانها به این نعمتها توجه نمیکنند. شاعر همچنان از این غفلت انسانها نسبت به خداوند و حقیقت وجودشان انتقاد میکند و از آنها میخواهد تا مانند آب و مشک، خود را بیابند و شناخته شوند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
