

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸
الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی
به حق اشک گرم من به حق روی زرد من
به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی
اگر عالم بود خندان مرا بیتو بود زندان
بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی
اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم
مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی
بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تقدیر روحانی و زیباییهای عشق اشاره میکند و به شخصیت عشق، که از او دور است، ناله میزند. او از غم دوری و پریشانی خود میگوید و نسبت به حال و وضعیت خود ابراز ناامیدی میکند. شاعر تاکید میکند که بدون عشق، زندگی برایش زندان است و درخواست رحمت میکند. همچنین بیان میکند که حتی اگر عشق دور باشد، او در جستجوی آن و در پیوند با آن همچنان باقی میماند و به صداقت عشق خود پایبند است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
