

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۲
خواهم که روم زین جا پایم بگرفتهستی
دل را بربودهستی در دل بنشستهستی
سر سخرهٔ سودا شد دل بیسر و بیپا شد
زان مه که نمودهستی زان راز که گفتهستی
برپر به پر ِ روزه زین گنبد پیروزه
ای آنک در این سودا بس شب که نخفتهستی
چون دید که میسوزم گفتا که قلاوزم
راهیت بیاموزم کان راه نرفتهستی
من پیش توام حاضر گرچه پس دیواری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از longing و عشق صحبت میکند و خواستههای درونیاش را بیان میکند. او به گشت و گذار در دنیای معنی اشاره دارد و احساس میکند که با وجود موانع، معشوقش در دنیای او حاضر است. شاعر همچنین به خودآگاهی میرسد که در جستجوی یار گمشدهاش، در حقیقت او همیشه با او بوده و دستش را گرفته است. در نهایت، او دعوت میکند که با هم به جستجوی معشوق ادامه دهند و بر پیچیدگیهای این عشق غلبه کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
