

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱
ای پرده در پرده بنگر که چهها کردی
دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو
بیهوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان
در بخشش و در احسان حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی
هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی
یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش و توصیف خداوند به عنوان پروردگار جهانیان میپردازد. او از قدرت و حکمت الهی سخن میگوید و اشاره میکند که خداوند دلها و جانها را میبرد و در عین حال به بندگانش خیر و احسان میرساند. خداوند هر چیز بیارزش را به گوهر تبدیل میکند و در پرتوی لطف خود، نظام عالم را بر هم میزند. شاعر با این بیان در پی درک عمیقتری از حقیقت هستی و رابطه خود با خداوند است و به نوعی سرگردانی و حیرت در برابر عظمت الهی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
