

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانها
کاخر چو دُردی بر زمین تا چند میباشی برآ
هر کز گران جانان بود چون دُرد در پایان بود
آنگه رود بالای خم کان دُرد او یابد صفا
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود
تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به مضامین عرفانی و انسانی میپردازد و بیانگر جستجوی روح در میان درد و رنج حیات است. شاعر به همراه احساس درد، به تلاش برای درک حقیقت و اتصال به مرتبهای بالاتر اشاره میکند. با تشبیه به دود و نور، نشان میدهد که اگر انسان از وابستگیها رها شود، میتواند به روشنایی و حقیقت برسد. در نهایت، او به دعوتی برای بازگشت به آرامش و حقیقت عمیقتری از زندگی و وجود اشاره میکند و بر لزوم ترک دنیا و جستجوی معنای عمیقتر تاکید میورزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
