

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۰۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۲
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی
من خابیه تو در من چون باده همیجوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی تضادها و دوگانگیهای وجودی و حالاتی میپردازد که میان عقل و عشق، خویش و بیگانه، دردی و آرامش وجود دارد. او به دشمن عقل خود اشاره میکند و نقش عشق را بهعنوان منبع گیجکننده و مرهمی برای بیخودی بیان میکند. در این مسیر، شاعر به توصیف زیباییها و زشتیها، ظلمت و روشنایی، و سرخوشی و ناامیدی میپردازد و این حالات متضاد را در وجود خود حس میکند. در نهایت، او از عشق بهعنوان نیرویی فراتر از عقل و اندیشه یاد میکند که در لحظاتی خاص، او را به آرامش میرساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
