

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۰
چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی
در روح نظر کردم بیرنگ چو آبی بود
ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی
آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد
تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی
دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره
من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی
چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم
او قطره شده دریا من قطره شده گاهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و نفسی عرفانی و عارفانه پرداخته است. او از تجربهای mystical میگوید که در آن از هویت فردی خود به دریای وجود پی میبرد و به وحدت میرسد. در این سفر روحانی، تصویر دریا و قطره به نمادی از ارتباط انسان با حقیقت و کلیت وجود تبدیل میشود، جایی که هر قطره به دریا تبدیل میشود. شاعر به جادو و جاذبه عشق الهی اشاره میکند و میگوید که تنها با آگاهی از خود میتوان به این حقیقت پی برد. در نهایت، او به نقش شمس تبریزی به عنوان راهنما و منبع الهام در این مسیر تاکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
