

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۵
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجایی
پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی
هشیار به سگ ماند جز جنگ نمیداند
تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی
سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه
چون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی
بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچه
این جاست تماشاها تو مرد تماشایی
بس مست طرب خورده آهنگ برون کرده
در سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به تصویرسازی حال و هوای مستی و نزدیکی به معشوق میپردازد. او از خواجهای میخواهد که از هشیاران فاصله بگیرد و به دنیای غریب و شکرین خمخانه بیفتد. در این مکان، سگی فرزانه وجود دارد که با وجود بیخبری از جنگ، به زیباییهای خمخانه پی برده است. شاعر به خواجه هشدار میدهد که نباید از این محل دل بکند، چرا که آنجا دنیایی از تماشاها و لذتها دارد. در نهایت، او به دعوت به سوی حقایق عمیق و طربآور خمخانه میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
