

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹
برفتیم ای عقیق لامکانی
ز شهر تو تو باید که بمانی
سفر کردیم چون استارگان ما
ز تو هم سوی تو که آسمانی
یکی صورت رود دیگر بیاید
به مهمانخانهات زیرا که جانی
که مهمانان مثال چار فصلند
تو اصل فصلهایی که جهانی
خیال خوب تو در سینه بردیم
شفق از آفتاب آمد نشانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از عقیق و زیباییهای معنوی او سخن میگوید و به سفر روحی میپردازد که از دنیای مادی به سمت آسمان و دلخواهی میباشد. او به محبوب اشاره میکند که باید در محضر او بماند و این وجود شگفت، مانند ارباب فصلها، تمامی زیباییها را در خود دارد. شاعر عشق و محبت را چون فصلها توصیف میکند و دلها را در سایه مهربانی محبوب به آرامش مینشاند. همچنین، او فرشتگان را به عنوان مهمانان روحانی میبیند که به سرزمین محبوب میآیند و از نعمتهای او بهرهمند میشوند. در پایان، شاعر از داستانهای فرحبخش و تاثیرگذار بیان میکند که با وصال محبوب، به حقیقت پیوند میخورند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
