

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۲
به بخت و طالع ما ای افندی
سفر کردی از این جا ای افندی
چراغم مرد و دودم رفت بالا
دو چشمم ماند بالا ای افندی
زمین تا آسمان دود سیاهست
سیه پوشید سودا ای افندی
در این عالم مرا تنها تو بودی
بماندم بیتو تنها ای افندی
کجا بختی که اندر آتش تو
ببیند حال ما را ای افندی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از دلتنگی و تنهاییاش سخن میگوید و به شخصی به نام "افندی" خطاب میکند که به نظر میرسد برای او عزیز و مورد محبت است. او از فقدان افندی و تاریکی که بر زندگیاش سایه افکنده، شکایت میکند و احساس میکند که با رفتن او، همه چیز به ویرانی و دود بدل شده است. شاعر در چنگال ناامیدی و یأس گرفتار شده و از خداوند میخواهد که این غم را برطرف کند و رحمتش شامل حال او شود. او به شدت در آرزوی بازگشت افندی و بازگشت به حالت قبلیاش است و از خود میپرسد که چگونه باید به این دلتنگی رسیدگی کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
