

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۶
چه دلشادم به دلدار خدایی
خدایا تو نگهدار از جدایی
بیا ای خواجه بنگر یار ما را
چو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازی
وگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلند
سوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندند
ز فرزین بند شاهان بقایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شادمانی خود در نزدیکی به خدا و محبوب الهی سخن میگوید و از خداوند میخواهد که او را از جدایی دور کند. او به محبوب دعوت میکند تا به یار او بنگرد و از بازیهای ناپسند پرهیز کند. سپس به تقابل میان جسم و جان اشاره میکند و تأکید دارد که تن تنها یک ظرف است و جان اهمیت بیشتری دارد. شاعر در نهایت به شمس تبریزی، محبوب خود، اشاره میکند و از او میخواهد که در کنار او باشد، چرا که خیالش همیشه با اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
