

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۷
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تُش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه میدراند عقل بخیه میزند
هر دو را زهره بدرّد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس آیی قلاووزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر مولانا، شاعر به زیبایی عشق و فراق را توصیف میکند و حالتی از شوق و درد را در دل عاشق به تصویر میکشد. او از سوزش درونی و بیتابی خود برای محبوب سخن میگوید و به چگونگی تغییر حالات عاشق، از قهر به محبت، اشاره میکند. مولانا در نهایت رویای وحدت و یکپارچگی را مطرح میکند و بیان میکند که اگر عشق و دلسوزی وجود داشته باشد، تمام قبلهها یکی خواهند شد و به پیروزی منتهی خواهند شد. عشق را در تمام ابعاد و تغییراتش میستاید و بهویژه به عواطف و احساسات خالص انسانی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
