

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۶
ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدی
دست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی
نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی
چون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی
در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش
تو ورای هر دو عالم نوش بینیش آمدی
خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی
هم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی
بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف مقامی عالی و بیهمتا میپردازد که به نزدیکی و حضور یک شخصیت الهی اشاره دارد. او از عشق و معرفت شمسالدین تبریزی سخن میگوید و او را به عنوان منبع نور و شفقت معرفی میکند. در این شعر، مولانا بر دوگانگیهای هستی تأکید میکند و به وحدت آنچه که در عالم وجود دارد، اشاره مینماید. همچنین، او به روحانیت و اهمیت فقر و عشق در راه رسیدن به حقیقت میپردازد و عشق را برتر از تمام مذاهب و دستهها معرفی میکند. در نهایت، شاعر به عظمت و نورانیت شمس اشاره میکند که در میان موجودات دیگر بینظیر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
