

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۰۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۴
چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
چون قضای آسمانی توبهها را بشکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد
بنگر آخر در میی کاندر سرم میافکنی
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی
وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف
از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، گوینده به زیبایی و جاذبه معشوق اشاره میکند که با برطرف کردن حُجب و پردهها، حقیقت عشق را نمایان میکند. او به نیک عهدی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که به شور و مستیاش توجه کند، چرا که این حالات در نهایت به آگاهی و شناخت عمیقتری منجر میشود. گوینده به تجربههای عاشقی و دلدادگیاش اشاره میکند و به دگرگونی درونی که بر اثر عشق حاصل میشود، میپردازد. او یادآور میشود که تنها از طریق عشق به شمس تبریزی است که میتوان به معنی حقیقی زندگی و وجود رسید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
