

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۴
آه از عشق جمال حورهای
کو گرفت از عاشقانش دورهای
زندگیِ نوبهنو از کشتنش
صحتی تازه شد از رنجورهای
گر گهر داری ببین حال مرا
در تک دریا ز دریا دورهای
گفتم: ای عقلم کجایی؟ عقل گفت:
«چون شدم مِی، چون کنم انگورهای؟!»
جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
تا نمانَد در دو عالم کورهای
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر از عشق به جمال یک معشوق الهی و زیبای حورایی میگوید که زندگی او را تازه کرده و از رنجهایش سلامتی و طراوت میآورد. او از حالت خود میگوید و از عقلش میپرسد که چگونه باید در این عشق بمیرد و بازسازی شود. در این مسیر، به سوختن جان و تبدیل آن به خاکستر اشاره میکند تا از آنجا به کمال برسد. او همچنین تأکید میکند که باید جانهای بیجان را در سماع شاد و سرمست کند و از وجود شمس تبریزی خواستار زنده شدن و آبادانی ویرانیهاست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
