

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۹۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۸
مطرب چو زخمهها را بر تار میکشانی
این کاهلان ره را در کار میکشانی
ای عشق چون درآیی در عالم جدایی
این بازماندگان را تا یار میکشانی
کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را
دزدان شهر دل را بر دار میکشانی
مکار را ببینی کورش کنی به مکری
چون یار را ببینی در غار میکشانی
بر تازیان چابک بندی تو زین زرین
پالانیان بد را در بار میکشانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تصویر عشق و تأثیر عمیق آن بر زندگی انسانها میپردازد. او عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند معرفی میکند که میتواند جانها را از مشکلات و موانع برهاند و به سوی روشنی و آرامش راهنمایی کند. در این مسیر، عشق همچون موسیقیدانی است که با نواختن ساز خود، دلها را به حرکت در میآورد و بازماندگان را به سوی یار میکشاند. همچنین، عشق میتواند به مکاران و بد کرداران آگاهی دهد و آنها را از تاریکی به روشنایی هدایت کند. در نهایت، شاعر عشق را قادر به تحول و تغییر وضعیت انسانی میداند، چه آنکه در آتش باشد و چه در خاک، همواره راهی برای رهایی مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
