

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۷
به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
به جای عمر عزیزی چو عمر ما نشتابی
چو شب روان هوس را تو چشمی و تو چراغی
مسافران فلک را تو آتشی و تو آبی
در این منازل گردون در این طواف همایون
گر از قضا مه ما را به اتفاق بیابی
اگر چه روح جهانست و روح سوی ندارد
ثواب کن سوی او رو اگر چه غرق ثوابی
بگو به تست پیامی اگر چه حاضر جانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و محبت به معشوق میپردازد و او را همچون چراغی میداند که در تاریکی شب راهنمای مسافران است. او از زیباییهای آن شب صحبت میکند و اذعان دارد که این عشق جاودانه و ثواب آن بیپایان است. شاعر از درد و اندوههای درون خود سخن میگوید و دل خستهاش را به رباب تشبیه میکند که برایش نوا میزند. در نهایت، او به حالت مستی و حیرت ناشی از عشق اشاره کرده و از بازگشت به حقیقت و تعریف مرزی میان عشق و حیات سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
