

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴۶
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
چو صیقلی غمها را ز آینه رندیدی
چه جامهها دردادی چه خرقهها دزدیدی
چه گوشها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعلهها برکردی چه دیکها بپزیدی
چه جسها بگرفتی چه راهها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی
گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی
قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تصویر کشیدن لحظات زیبای صبح و شادی میپردازد که در آن، عشق و زیبایی در کنار درد و غم قرار دارد. او به توصیف فعل و انفعالات عشق میپردازد و ابراز میکند که چگونه در دل این زیباییها، درد و زخمها نیز وجود دارند. شاعر از دلدادن به عقل و جنون نیز سخن میگوید و به نوعی از آدمی میخواهد که میان شادی و غم تعادل برقرار کند. در پایان، شاعر به تردید و ناراحتی خود اشاره میکند، که این سوال را مطرح میکند که چرا باید در کنار این لحظات زیبا، احساس تنهایی و ناامیدی نیز وجود داشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
