

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۷۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۵
بیا بیا که تو از نادرات ایّامی
برادری، پدری، مادری، دلارامی
به نامِ خوب تو مُرده ز گور برخیزد
گزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمتِ حقّی که هر که در تو گریخت
قبول میکُنیاش با کژیّ و با خامی
همیزیَم به ستیزه و این هم از گولیست
که تا مرا نکُشی ای هوس، نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا
اگر به نقش درآیی عجب گلاندامی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت و خواست محبوبی میپردازد که او را نادر و باارزش میداند. او از ارتباط عمیق خود با این محبوب سخن میگوید و میخواهد که فراز و نشیبهای زندگی را با هم بگذرانند. شاعر به محبت و رحمت محبوب اشاره کرده و از او میخواهد که در سختیها پشتیبان او باشد. او در دلتنگی و فراق، اشتیاق و امید به وصال را در دل دارد و در عین حال به محالهایی که نمیتواند حل کند اشاره میکند. در پایان، شاعری عاشقانه و انتظار آن را برای ظهور محبوب خود، شمس دین، ابراز میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
