

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
مرا چه مینگری کژ به شب خریدستی
چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان
کله زدی به زمین بر قبا دریدستی
تظلمی به سلف میکنی مگر پیشین
که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی
بدیده رخ یوسف که کف بریدستی
ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت
چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و پیچیدگیهای آن میپردازد و از درد و رنج عاشقانه سخن میگوید. او از معشوق میپرسد که او چگونه به این حالت رسیده و چرا به او ظلم کرده است. شاعر بر این باور است که معشوق در درک خود از عشق و زیبایی دچار خطاست و از او میخواهد که به حقیقت خود نگاه کند. او به قابلیتهای معشوق اشاره میکند و با نگاهی عمیقتر او را به شناخت بهتر و عاشقانهتر دعوت میکند. در پایان، شاعر به نزدیکی خود به شمس تبریزی اشاره میکند و از جزئیات زندگی و امر معنوی خود سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
