

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۰۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۵
از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینی
سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
میان آب دری و ز آب میپرسی
میان گنج زری مس قلب میچینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن
تو چشم را بگذاری و میکنی بینی
اگرچه تیره شبی رو به صبح صادق آر
مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصور
غدوت اشربها و الخمار یسقینی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد وضعیت انسانی پرداخته و به آگاهی از حقیقت و بینش روشن دعوت میکند. او به کوتاهی و نقص بینش انسانها اشاره میکند که مانند درختی میمانند که به شاخهای خود آگاهی ندارد. با تأکید بر نادانی و خوابزدگی جمعیت، شاعر به بادهنوشی و خوشیهای زودگذر اشاره دارد که افراد را از حقیقت بازمیدارد. او همچنین بر اهمیت مراقبت از دل و روح تاکید کرده و به لذتهای دنیوی که انسانها را از مسکینی و فقر معنوی غافل میکند، اشاره میکند. در نهایت، شاعر از رنج و تلاش برای آگاهی و حقیقت میگوید و بر این نکته تأکید دارد که باید از غفلت برکنار بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
