

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴
چو عشقش برآرد سر از بیقراری
تو را کی گذارد که سر را بخاری
کجا کار ماند تو را در دو عالم
چو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم
تهی نیست در من به جز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی
نه کت مینوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را
تو حیلت رها کن تو داری تو داری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ آثار عشق و درد ناشی از آن است. عاشق از بیقراری و زخم عشقش سخن میگوید و بیان میکند که زندگیاش تنها به زاری و فریاد خلاصه شده است. او به چنگی اشاره میکند و میپرسد که چرا تا این حد ناله میکند و میخواهد بدون پیدا کردن راه حلی از این وضعیت رها شود. همچنین، شعر به تأثیر عشق بر جان اشاره میکند و بیان میکند که اگر حتی گل یا شرابی در دست نباشد، بوی عشق همیشه در فضا خواهد بود. در نهایت، شاعر از شمس تبریز یاد میکند و به یاری او در این سفر عاشقانه اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
