

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۴۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۳
مستی و عاشقانه میگویی
تو غریبی و یا از این کویی
پیش آن چشمهای جادوی تو
چون نباشد حرام جادویی
پیش رویت چو قرص مه خجلست
به چه رو کرد زهره بیرویی
عاشقان را چه سود دارد پند
سیل شان برد رو چه میجویی
تو چه دانی ز خوبی بت ما
ما از آن سو و تو از این سویی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل عاشقانه، به وصف شوق و جذبهای میپردازد که در چشمان معشوقش نهفته است و حتی خود را در مقابل جادوی او کوچک میبیند. او به تفاوت عشق و عقل اشاره میکند و میگوید که عشق حقیقی فراتر از هر گونه پند و نصیحت است. در این راه، عاشق به میدان عشق سجده میکند و در عین حال نگران از رنج و مشکلاتی است که در این مسیر با آنها مواجه میشود. شاعر در پایان به زیباییها و حالات مختلف معشوق اشاره میکند و به شیفتگیاش در برابر او ادامه میدهد. عشق او را بیخود و دچار تلاطم کرده و در این حالت، او به پیوستگی و یگانگی با معشوق میاندیشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
