

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۴
ز اول بامداد سرمستی
ور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ما
السلام علیک خوش هستی
باده خوردی و بر فلک رفتی
مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست
صورت عشق نیست جز مستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تشریح حالتی مست و شاداب میپردازد که در آن عشق و معشوق نماد اصلی هستند. او از حالت سرمستی و خوشی در آغاز روز صحبت میکند و به عشق و شمع مجلس اشاره میکند، که نویدبخش خوشی و زیبایی است. شعر به توصیف تأثیرات عشق بر حالت روح و عقل انسان میپردازد، جایی که عقل را به دلتنگی و عشق را به مستی و شادابی تعبیر میکند. شاعر همچنین بر تاثیر باده و خوشی بر روح و جسم انسان تأکید میکند و میگوید در این حالت، حتی عقل نیز مغلوب عشق و مستی میشود. در پایان، نویسنده اشاره میکند که عشق حقیقی و باده ناب همان چیزی است که در دست ساقی وجود دارد و بر قلب عاشق آثار عمیق میگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
