

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۱۸۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۲
بغداد همانست که دیدی و شنیدی
رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!
زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی
باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی
فرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش
خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی
فالغیبة عنه نفسا غیر سدید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به وصف حال و هوای بغداد و دلبر خود میپردازد و از پیچیدگیهای عشق و عرفان سخن میگوید. او به تکرار بازیهای روزگار و نقش انسانها در این بازیها اشاره میکند و میگوید که انسان تنها به ریشههای خود و عشق باید توجه کند. شاعر از دگرگونی و توجه به حقیقت در زندگی سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که عروج و عزت از آن خداوند است. او انسانها را به ترک ناز و خودخواهی و توجه به عشق الهی دعوت میکند. در نهایت، روح انسان را با گلشن و زیباییهای طبیعی مقایسه میکند و به لزوم حفظ جوانی و زندگی پویا اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
