

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۶۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷
دل آمد و دی به گوش جان گفت
ای نام تو این که مینتان گفت
درنده آنک گفت پیدا
سوزنده آنک در نهان گفت
چه عذر و بهانه دارد ای جان
آن کس که ز بینشان نشان گفت
گل داند و بلبل معربد
رازی که میان گلستان گفت
آن کس نه که از طریق تحصیل
آموخت ز بانگ بلبلان گفت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از راز عشق و جستجوی حقیقت سخن میگوید. او به دل و جان اشاره میکند که در جستجوی نام و نشان عشق، از بین سخنان و نغمههای مختلف پیرامون خود، کلام دل را میشنود. به تظاهر بیمعنی و سطحی در شناخت عشق اشاره میکند و تأکید میکند که حقیقت عشق فراتر از آموختن منطق و دانش است. در نهایت، شاعر به عاشقان توصیه میکند که به سکوت و گوش سپردن به صدای درونی خود بپردازند تا به رازهای عمیق عشق دست یابند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
