

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۹۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱
مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست
وان حیات باصفای باوفا مست آمدست
گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش
کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست
آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند
ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست
میفریبم مست خود را او تبسم میکند
کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست
آن کسی را میفریبی کز کمینه حرف او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای عشق و مستی میپردازد. او از مطرب میخواهد که با نواهایش حال و هوای عاشقی را به تصویر بکشد و به یادآورد که عشق حقیقی فراتر از ظواهر است. حتی اگر دوست به ظاهر قهر کند، او را میشناسد؛ زیرا همیشه در پس این قهر، عشق واقعی وجود دارد. شاعر به اهمیت عشق و وابستگی آن به خدا اشاره میکند و میگوید که این عشق بیحد و حصر است و هر انسان عاشق در نهایت از این مستی الهی بهرهمند میشود. این عشق که آغازش از عالم ازل است، زندگی و روح آدمی را سرشار از شور و شوق میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
