

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۳۹۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳
جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست
هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست
روی بستان را نبیند راه بستان گم کند
هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست
ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل
میدوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن
تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست
بی خبر بادا دل من از مکان و کان او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوت پیروان و دوستانش میپردازد و از آنها میخواهد که بیدار و متوجه زمان حال باشند، زیرا خواب و غفلت برای آنها مناسب نیست. او میگوید که کسی که غفلت کند، راه و مقصد صحیح را گم میکند و نمیتواند زیباییهای زندگی را ببیند. همچنین، شاعر به عشق و دل شیدا اشاره میکند و از طی مسیر به سوی معشوق و چگونگی تغییر شب به روز سخن میگوید، در حالی که دل او از عشق به معشوق ناآگاه از دنیای مادی است. در نهایت، شاعر به حسرتهای دل اشاره میکند و میگوید که دلش همچون نقرهای در اثر عشق لرزان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
