

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱
اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست
تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست
چون خیالت بر که آید چشمهها گردد روان
خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست
آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر
لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست
بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف
مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست
ابر رحمت هر سحر گر میببارد آن ز تست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا، شاعر از محبوبی دعوت میکند تا نزد او بیاید، زیرا بدون او زندگی معنایی ندارد. او بیان میکند که حسرت و دلتنگی او برای دیدار محبوب به گونهای است که قلبش به درد آمده و گویی جز عشق و محبت چیزی در آن نیست. شاعر از جلوههای محبت و رحمت محبوب سخن میگوید و به زندهشدن خود از مرگ روحانی به واسطهٔ او اشاره میکند. او با تشبیهات مختلف بیان میکند که غمش آنچنان او را آشفته کرده که دلش به تکههای متعدد تقسیم شده، اما در نهایت او فقط یک عشق را میخواهد که گرداگردش باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
