

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۰۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
ور تو پنداری مرا بیتو قراری هست نیست
ور تو گویی چرخ میگردد به کار نیک و بد
چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست
سالها شد تا که بیرون درت چون حلقهایم
بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست
بر در اندیشه ترسان گشتهایم از هر خیال
خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست
ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان ناکامی و ناممکنی برخی تصورات درباره عشق و حقیقت میپردازد. او نشان میدهد که زیبایی و جذابیت ظاهری تنها ارزش ندارند و بدون وجود معشوق، هیچ سکون و آرامشی ممکن نیست. همچنین، شاعر بر این نکته تأکید دارد که گردش روزگار و حوادث زندگی تنها در خدمت عشق به معشوق است و هیچ معنایی فراتر از آن ندارد. بهعلاوه، او با اشاره به ترس از خیالات و اندیشههای خطا، به ضرورت هوشیاری و آگاهی در دل و زندگی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
