

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی
گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، گوینده به گفتگو با معشوق میپردازد و از او درباره عشق و احوال خویش سؤال میکند. او خود را به عنوان غلام و مشتاق معشوق معرفی میکند و از عشق و وفای خود سخن میگوید. معشوق در پاسخ به پرسشها، به مسائلی چون گواهی عشق و وضعیت او در زندگی میپردازد. گوینده در نهایت تأکید میکند که عشق واقعی او بهقدری عمیق است که نمیتواند بهراحتی آن را بیان کند. او نشاندهندهٔ مرزهای عشق و درک عمیق از آن است که فراتر از کلمات میباشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
