

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸
هر دم سلامْ آرد کاین نامه از فلانست
گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست
زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه
بینی دراز کردن آیین نرخرانست
هر جا که سیمبر بد میدانک سیم بِربُد
جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهانست
بتراش زر به ناخن از کان و چارهای کن
پنهان مدار زر را بیزر صنم نهانست
گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف ارزش و معنای عشق میپردازد و به تقلید از دنیا و مادیات انتقاد میکند. شاعر با بیانی نمادین، به این نکته اشاره دارد که سلام و ارتباطات عاطفی در دنیای امروزی کمارزش و گرانبها شده است. او به عشق و ارتباطات انسانی فراتر از مال و ثروت تاکید میکند و میگوید که عشق حقیقی نیازی به داراییهای مادی ندارد. همچنین، بر این باور است که عشق باید خالص باشد و دور از زمینینگری و انباشت مال. در نهایت، شاعر به کمزبان بودن معشوق و عشق حقیقی اشاره میکند که فراتر از کلمات و مادیات است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
