

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر میزنند یعنی
سلطان و خسرو ما آنست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف شهری پررونق و شاداب میپردازد که در آن محبوب واقعی، شاه خوبان، حضور دارد. او شادی و شگفتی مردم را در این شهر توصیف میکند و زیبایی و نیکی را با آفتاب و نعمتهایی چون شراب و شاهد و شکوفههای باغ مقایسه میکند. با اشاره به وجود عشق و محبت، شاعر از تاثیر عمیق این عشق بر انسانها سخن میگوید و بر اهمیت وجود چنین عشق و زیباییهایی در زندگی تاکید میکند. همچنین به عمق محبت و ارتباط میان انسانها و معشوق اشاره میکند و یادآوری میکند که کلمات گاهی نمیتوانند چنین احساسی را به درستی بیان کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
