

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۷۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵
بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
بدانک مست تجلی به ماه راه نماست
میان روز شتر بر سر مناره رود
هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست
بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود
مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست
بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم
که از دهان و لب من پری رخی گویاست
کسی که عاشق روی پری من باشد
نزاده است ز آدم نه مادرش حواست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و جذبهٔ معشوق میپردازد. او میگوید که عشق واقعی و معرفت در فهم چهره معشوق است و هیچکس که تنها به ظواهر بپردازد، قادر به درک حقیقت نیست. به تصویر کشیدن زشت و زیبایی در عاشقانهها، او به ما یادآوری میکند که کسی که به محبوب واقعی بوسیلهٔ دلش نرسد، نمیتواند در عمر خود حقیقت را دریابد. همچنین بیان میشود که رازهای عشق را نمیتوان به زبان آورد و برتری عشق واقعی بر خرد را مورد تأکید قرار میدهد، در نهایت به شمس تبریزی اشاره میکند که اهمیت این معانی را به وضوح فهمیده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
