

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰
مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
همیشه سجده گهم آستان خرگه توست
به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند
نوای آن سگ کو پاسبان درگه توست
ز پیش آب و گل من بدید روح تو را
خرد بگفت که سجده کنش که او شه توست
سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابد
نهاده روی بر آن خاک خوش که او ره توست
چه باشدت اگر این شوره خاک را که منم
به نعل بازنوازی که آن گذرگه توست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و ارادت خود به محبوبی اشاره میکند که مانند مه نورانی است و یادش همیشه در ذهن او حاضر است. او به سجده و پرستش آستان محبوب میپردازد و میگوید که در هر شب انتظار روزی را دارد که زندگی را به او بازگرداند. شاعر با تأکید بر ارزش معنوی خاک آستان محبوب، ابراز میکند که حتی در جسم مادی خود نیز روح او را میبیند و به سجدهای جاودانه میپردازد. در پایان، شاعر به سیاهی چشم شمس تبریزی اشاره میکند و از او به عنوان کهربای دل یاد میکند که دلهای عاشقان را به خود جذب میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
