

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۴۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
فسرده چند نشینی میان هستی خویش
تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
بگرد آتش عشقش ز دور میگردی
اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی
جمال یار و شراب مغانه را چه شدست
اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید
به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در هذا غزل به جستجوی عشق و حقیقت میپردازد. او از فرد میخواهد که به جای نگرانی از مسائل دنیوی و جدلها، به آتش عشق بپردازد و به جستجوی جمال یار و معانی ژرف زندگی برآید. در عین حال، او به رنج و غم ناشی از دوری از عشق اشاره میکند و یادآور میشود که زمانه بدون توجه به واقعیات درونی و عشق فرد خوشتر است. در نهایت، شاعر به ضرورت یگانگی و درک عمیق عشق میرسد و به شمس تبریزی، به عنوان نماد عشق و معرفت، اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
